![]() |
![]() |
|
|
انسان ها دوست دارند بدانند که کسی نیازمندشان است که مهمند که محبوبند می خواهم به تو بگویم که اگر چنین احساسی داشتی دوست دارم همانی باشم که می خواهی که نیازمندت هستم که مهمی که محبوبی که دوستت دارم.................... |
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:9 توسط منا |
|
|
خدا... از خدا خواستم عادتهاي زشت را تركم بدهد خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها كني از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد فرمود: لازم نيست، روحش سالم است، جسم هم كه موقت است از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطا كردني نيست، آموختني است گفتم: مرا خوشبخت كن فرمود: «نعمت» از من، خوشبخت شدن از تو از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند فرمود: رنج از دلبستگيهاي دنيايي جدا و به من نزديكترت ميكند از او خواستم روحم را رشد دهد فرمود: نه، تو خودت بايد رشد كني من فقط شاخ و برگ اضافيات را هرس ميكنم تا بارور شوي از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم فرمود: براي اين كار من به تو «زندگي» داده ام |
|
+ نوشته شده در
شانزدهم مرداد 1386ساعت 15:31 توسط منا |
|
به نام آنكه زندگي ميبخشد تا روزي آنرا خود باز پس گيرد
روز ميلاد تن خودم!!
![]() روزی که به دنیا آمدم باران میبارید اما باران معمولی نبود فرشته ها گریه می کردند چون یکی از بین آنها کم شده بود ... اخه مناجوووووووووووووون به دنیا آمده بود
تولدم مبارک (۲۷ مرداد)
![]() ![]() ![]() ![]() سال روز میلاد فرخنده ی خودم رو به همه تبریک می گویم![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم تیر 1386ساعت 8:34 توسط منا |
|
روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت كتابی بنویسد به اسم مكر زن . ![]() |
|
|
+ نوشته شده در
بیست و هشتم تیر 1386ساعت 8:33 توسط منا |
|
|
A young lady was waiting for her flight in the boarding room of a big airport. خانم جواني در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود.. As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies. بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت شيريني خريد... She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace. اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading. کنار دستش .اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود .. When she took out the first cookie, the man took one also. “What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!” وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم For each cookie she took, the man took one too. This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene. هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت . ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه When only one cookie remained, she thought: “ah... What this abusive man do now?” Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half. وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد..
Ah! That was too much! She was much too angry now! In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place. اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد. در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened! وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> She felt so ashamed!! She realized that she was wrong... She had forgotten that her cookies were kept in her purse فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود. The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter. اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود ...while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him. در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو اقاهه ميخوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره There are 4 things that you cannot recover چهار چيز هست که غير قابل جبران و برگشت ناپذير هست
The stone... ...after the throw! سنگ بعد از اين که پرتاب شد The word... palavra... ...after it’s said! دشنام .. بعد از اين که گفته شد.. The occasion.... after the loss! موقعيت .... بعد از اين که از دست رفت and...The time.....after it’s gone! و زمان... بعد از اين که گذشت و سپري شد |
|
+ نوشته شده در
بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:35 توسط منا |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شانزدهم فروردین 1386ساعت 9:27 توسط منا |
|
|
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين
دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است
|
|
+ نوشته شده در
هفدهم اسفند 1385ساعت 18:6 توسط منا |
|
حتما این داستان رو بخونید.
جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگ ر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" د ر خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند . دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است |
|
+ نوشته شده در
هفدهم اسفند 1385ساعت 17:50 توسط منا |
|
If you live to be a hundred, I want to live to be a hundred minus one day, so I never have to live without you. -- Winnie the Pooh اگر مي خواي صد سال زندگي کني من مي خوام يه روز کمتر از صد سال زندگي کنم چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده باشم
|
|
+ نوشته شده در
هفدهم اسفند 1385ساعت 17:33 توسط منا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستي يه حادثه و جدايي قانون است.بيا قانون شکن و حادثه آفرين
باشیم. |
| پیوندهای روزانه |
|
saho آرشیو پیوندهای روزانه |
| گالری |
|
هفته چهارم اسفند 1386 هفته سوم مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم فروردین 1386 هفته سوم اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
دنیای عکس عکس متحرک کلبه ی تاریکی رازهای شب تنهایی من |
|
RSS
|