تبليغاتX
مـــــــــــــــــــــنــــــــــا

انسان ها دوست دارند بدانند که

کسی نیازمندشان است

که مهمند

که محبوبند

می خواهم به تو بگویم که اگر چنین احساسی داشتی

دوست دارم همانی باشم که می خواهی

که نیازمندت هستم

 که مهمی

که محبوبی

که دوستت دارم....................

+ نوشته شده در  بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:9  توسط منا | 
 

 

خدا...

از خدا خواستم عادتهاي زشت را تركم بدهد خدا فرمود: خودت بايد آنها را رها كني از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد فرمود: لازم نيست، روحش سالم است، جسم هم كه موقت است از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطا كردني نيست، آموختني است گفتم: مرا خوشبخت كن فرمود: «نعمت» از من، خوشبخت شدن از تو

 از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند فرمود: رنج از دلبستگيهاي دنيايي جدا و به من نزديكترت ميكند از او خواستم روحم را رشد دهد فرمود: نه، تو خودت بايد رشد كني من فقط شاخ و برگ اضافيات را هرس ميكنم تا بارور شوي از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم فرمود: براي اين كار من به تو «زندگي» داده ام

+ نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1386ساعت 15:31  توسط منا | 
 
 
 
 
به نام آنكه زندگي ميبخشد تا روزي آنرا خود باز پس گيرد
 
روز ميلاد تن خودم!!
 
 
 
 
 
 

روزی که به دنیا آمدم باران میبارید اما باران معمولی نبود فرشته ها گریه

می کردند چون یکی از بین آنها کم شده بود ... اخه مناجوووووووووووووون

 به دنیا آمده بود    

 

                                                                                      تولدم مبارک (۲۷ مرداد)

 

 
سال روز میلاد فرخنده ی خودم رو به همه تبریک می گویم
 
+ نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1386ساعت 8:34  توسط منا | 
 

 

.:: خواندن کل اين متن بيشتر از ۸ دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد ::.

    

 

 روزی, روزگاری مردی تصمیم گرفت كتابی بنویسد به اسم مكر زن .
زنی از این قضیه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پیدا كرد به بهانه ای رفت تو و پرسید داری چی می نویسی؟
مرد جواب داد دارم كتابی می نویسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هیچ وقت فریب آن ها را نخورند
زن گفت : ای مرد تو خودت نمی توانی فریب زن ها را نخوری, آن وقت می خواهی كتابی بنویسی و به بقیه یاد بدهی؟
مرد گفت : من شما زن ها را بهتراز خودم می شناسم و مطمئن باش هیچ وقت فریب تان را نمی خورم
زن گفت : عمرت را رو این كار تلف نكن كه چیزی عایدت نمی شود
مرد گفت : این حرف ها را لازم نیست به من بزنی؛ چون حنای شما زن ها پیش من یكی رنگ ندارد
زن گفت : خلاصه از من به تو نصیحت؛ می خواهی گوش كن, می خواهی گوش نكن
مرد گفت : خیلی ممنون حالا اگر ریگی به كفش نداری, زود راهت را بگیر و از همان راهی كه آمده ای برگرد و بگذار سرم به كارم باشد .معلوم است كه شما زن ها چشم ندارید ببینید كسی می خواهد پته تان را بریزد رو آب !
زن گفت : بسیارخوب !
و برگشت خانه خط و خال, پولك و زرك و غالیه وحنا وسرمه و وسمه و غازه و سرخاب و سفیداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرایش كرد رخت های خوبش را هم پوشید و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد .
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب برداشت ، دید دختر غریبه ای مثل پنجه ی آفتاب ایستاده روبرویش .دلش شروع كرد به لرزیدن و با دستپاچگی پرسید تو كی هستی؟
زن, پشت چشمی نازك كرد و با کرشمه گفت :دختر قاضی شهر
مرد گفت : شوهر کرده ای یا نه؟
زن گفت : نه !
مرد گفت : چطور دختری به شکل و شمایل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟
زن جواب داد از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمی آید شوهرم بدهد .
مرد گفت :چطور؟ یك كم واضح تر حرف بزن !
زن جواب داد : هر وقت خواستگاری برایم می آید, پدرم می گوید دخترم كر و لال و كور است و با این حرف ها آن ها را دست به سر می كند .
مرد گفت : ای دختر زیبا روی ؛ من دل در گروی تو داده ام آیا زن من می شوی؟
زن گفت : من حرفی ندارم؛ اما چه فایده كه پدرم قبول نمی كند .
مرد گفت : دستم به دامنت؛ راهی نشانم بده وبگو چه كار كنم كه تو را از آن خود کنم ؟
دختر گفت : اگر راست می گویی و عاشق من شده ای, برو پیش پدرم خواستگاری, پدرم به تو می گوید دخترم كر و لال است و به درد تو نمی خورد تو بگو با همه عیب هاش قبول دارم این طور شاید راضی بشود و مرا به تو بدهد .
مرد گفت : بسیار خوب!
و رفت پیش قاضی وگفت : ای قاضی آمده ام دخترت را برای خودم خواستگاری كنم .
قاضی گفت : جوان خوش آمدی؛ اما بدان که دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمی خورد.
مرد گفت : دخترت را با همه عیب هایش قبول دارم و حلقه ی غلامی اش را به گوش می گیرم .
قاضی گفت : حالا كه خودت می خواهی, ما هم از داشتن دامادی چون تو خوشحال می شویم . مبارك است !
وروز بعد به همه ی مردم شهر خبر داد و همه جمع شدند و جشن مفصل و مرتبی گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد.
بعد از جشن عروس و داماد را به اتاق خلوتی فرستادند و داماد مشتاق که سر از پا نمی شناخت؛با یك دنیا شوق و ذوق جلو رفت تا تور عروس خانم را بردارد ، اما چشم تان روز بد نبیند همچین که تور را برداشت و چشمش به روی عروس خانم افتاد، دو دستی زد تو ی سر ش ،چون پی برد هر چه قاضی از دخترش گفته بود, درست است و آن زن زیبای مکّار فریبش داده؛ ولی از آنجا که جرأت زیر قولش بزند و به قاضی بگوید که دخترش را نمی خواهد ؛ ناچار شد کسب و کار و زندگی و فامیلش را بگذارد و به جای دوری برود که هیچکس نتواند ردش را پیدا كند
پس صبح روز بعد بی آنکه به کسی بگوید ؛ خانه ی قاضی را ترک کرد و به شهری رفت که هیچ تنابنده ای او را نمی شناخت
مدتی گذشت ، کم کم جا افتاد .دكانی برای خودش دست و پا كرد و شروع به كار و كاسبی نمود .
بعد از چندی یك روز همان ماهروی فریبکار به در دكانش آمد و سلام كرد .مرد از جا پرید و با داد و فریاد گفت : ای زن تو من را از شهر و دیارم آواره كردی, دیگر از جانم چه می خواهی كه در غربت هم دست از سرم بر نمی داری؟
زن خندید و گفت : من از تو هیچی نمی خواهم؛ فقط آمده ام بپرسم یادت هست که ادعا داشتی هیچ وقت فریب زن ها را نمی خوری؟
مرد گفت : بله بله یادم هست ... غلط کردم ، گُه خوردم ، حالا دیگر چه حقه ای می خواهی سوار كنی؟ تو را به خدا برو و دست از سرم بردار !
زن گفت : اگر قول بدهی که دیگر برای زن ها كتاب ننویسی و پاپوش درست نكنی, تو را از این گرفتاری نجات می دهم.
مرد گفت : كدام كتاب؟ بعد از آن بلایی كه سرم آوردی, كتاب نوشتن را بوسیدم و گذاشتم كنار .
زن گفت : اگر به حرف من گوش كنی, كاری می كنم كه قاضی خودش طلاق دخترش را از تو بگیرد .
مرد که از آن ازدواج دل ِ خونی داشت گفت : باشد ... باشد هر چه بگویی مو به مو انجام می دهم.
زن گفت : اول باید قول بدهی که با من عروسی کنی .
مرد کمی فکر کرد و پیش خود گفت این همان زنی است که تو را بدبخت کرده ؛ اما وقتی به زن نگاهی انداخت ، همه ی آن مصیبت ها را فراموش کرد و گفت قول می دهم که هیچی ، از خدا هم می خواهم .
زن گفت : حالا كه عقلت دوباره به سرت برگشته ، همین فردا با یك دسته کولی راه بیفت برو به سوی شهر خودمان و آن ها را یكراست ببر در خانه قاضی و در بزن ! بدان که تا قاضی در را باز کند و چشمش به تو بیافتد ، خواهد پرسید که این همه مدت كجا بودی؟ تو هم بگو دلم برای قوم و خویش هایم تنگ شده بود و به دیدن آنها رفته بودم وآن ها چون چند سال بود كه مرا ندیده بودند نگذاشتند زود برگردم حالا هم چون شنیده اند که من عروسی کرده ام ؛ آمده اند عروسشان را ببینند و مدتی اینجا بمانند
مرد آنچه را که زن یادش داد ، مو به مو انجام داد و با سی چهل تا كولی ریز و درشت راه افتادو رفت خانه ی قاضی و چون قاضی از او پرسید که این همه مدت كجا بودی و این ها که هستند جواب داد :
پدر زن عزیزم مدتی از قوم و قبیله ام بی خبر بودم, یك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به دیدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروس شان را ببینند و مدتی اینجا بمانند.
بعدهم شروع كرد به معرفی آن ها و گفت : این پسرخاله, آن دخترخاله, این پسر عمو, آن دختر عمو, این پسر عمه, آن دختر عمه ، این ..... آن ...... این ......
كولی ها هم دیگر منتظر نماندند و جیغ و ویغ كنان با بار و بساطشان ریختند تو خانه قاضی یكی می پرسید جناب قاضی سگم را كجا ببندم؟
یكی می گفت : جناب قاضی دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاده ی ما را به دامادی قبول كردی
دیگری می گفت : خرم چی بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و یك شكم سیر نخورده ...
یكی می گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود...
دیگری می گفت : بُزم را كجا ببندم؟ همین طور كه نمی شود ولش كنم تو خانه جناب قاضی
قاضی دید اگر مردم بفهمند دامادش كولی است, آبروش می ریزد و نمی تواند در آن شهر زندگی كند این بود كه دامادش را كنار كشید و به او گفت : تا مردم نیامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خویش هات را بردار و برو !
مرد گفت : پدر زن عزیزم من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهریه دخترت چه می شود؟
قاضی گفت : مهریه نمی خواهم که هیچی، یک پول دستی هم به تو خواهم داد .
مرد كه از خدا می خواست زودتر از این شر خلاص شود, حرف قاضی را پذیرفت دختر را فوری طلاق داد و بلافاصله با زن زیبا عروسی كرد.

و این داستان از آن جهت نوشته آمد که آقایان گرامی کاملا ً حواسشان جمع باشد و یک وقت به سرشان نزند که پا در کفش خانم ها کنند !

 
                                                    Bouquet
 
 
+ نوشته شده در  بیست و هشتم تیر 1386ساعت 8:33  توسط منا | 
 

A young lady was waiting for her flight in the boarding room of a big airport.

خانم جواني در  سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود..

As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies.

 بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره  و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت  شيريني خريد...  

She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.

اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم  با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.

Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.

کنار دستش .اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست  روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود ..  

When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:

“What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”

وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت  برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد  ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و  حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم

For each cookie she took, the man took one too.

This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.

هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت .

ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه

When only one cookie remained, she thought: “ah... What this abusive man do now?”

Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.

وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سواستفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟

آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد  و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد..

Ah! That was too much!

She was much too angry now!

In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.

اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.

در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما

When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!

وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>

She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...

She had forgotten that her cookies were kept in her purse

 فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي

 خريده بود تو کيفش گذاشته بود.

The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.

اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي  شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود

...while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.”

در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع اونه که داره شيريني هاشو اقاهه ميخوره

و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم  نداره 

 

There are 4 things that you cannot recover

چهار چيز هست که غير قابل جبران  و برگشت ناپذير هست 

The stone... ...after the throw!

سنگ بعد از اين که پرتاب شد

The word... palavra... ...after it’s said!

دشنام .. بعد از اين که گفته شد..

The occasion.... after the loss!

موقعيت .... بعد از اين که از دست رفت

and...The time.....after it’s gone!

 و زمان... بعد از اين  که گذشت و سپري شد

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:35  توسط منا | 

 استاد گچی برداشت و با آن روی تخته خطی کشید و بعد از شاگردانش پرسید: "کی میتونه این خط را کوچک کنه؟" یکی داوطلب شد و تخته پاکن را برداشت و سر و ته خط را پاک کرد استاد گفت دوباره کوچکش کن دوباره شاگرد پاک کرد تا آنجایی که دیگر خطی باقی نماند. استاد گفت: "این روش شما درست نیست". آنگاه گچ را برداشت و یک خط بزرگتر از خط قبلی کشید و گفت: "حالا خط قبلی کوچک شد" بعد ادامه داد:" اگر میخواهید کسی یا چیزی را کوچک کنی کافی ست خودت را بزرگ کنی آن موقع آن چیز در برابر شما کوچک میشود و دیگر لازم نیست برای کوچک کردنش او را پاک کنی که در آخر هیچ از آن نماند

                                        

+ نوشته شده در  شانزدهم فروردین 1386ساعت 9:27  توسط منا | 
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد. با وفاترين

دوست به مرور زمان بي وفا شد. اين پرپر شدن از گل

نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست

 از روزگار است

 

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1385ساعت 18:6  توسط منا | 

حتما این داستان رو بخونید.

 

جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب

کرد  وبه تماشي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ

 مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي

 گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت

 دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز

 شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه

 ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب

 بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به

 چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و

 باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب

 را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف

 وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" بري او

 نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه

 نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي

 خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه

پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگ

ر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز

 فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" د

ر خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد .

 به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل

ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي

سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار

ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک

. هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر

 کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان "

 به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت

اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان "

 بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت

 وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش

 هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و

در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من

 بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او

آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک

 شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به

آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار

 يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که

 تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي

 خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود

 مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند

. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک

دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت

دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني

 که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن

دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده

 اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و

 گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب

 جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي

من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در

کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از

عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او

 افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي

معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به

صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .

من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد

. از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام

بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي

 گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که

لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من

خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا

 به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن

 طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان

است

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1385ساعت 17:50  توسط منا | 
 

If you live to be a hundred, I want to live to be a

hundred minus one day, so I never have to live

without you. -- Winnie the Pooh

 اگر مي خواي صد سال زندگي کني من مي خوام يه

روز کمتر از صد سال زندگي کنم چون من هرگز نمي

 تونم بدون تو زنده باشم

 

+ نوشته شده در  هفدهم اسفند 1385ساعت 17:33  توسط منا |